دلنوشته ای به نام پدر

بازدید: 39

سلام دوستان امروز دلنوشته ای رو براتون میزارم که به دست سیندرلا نوشته شده دلنوشته برای پدر نوشته شده خب اینم دلنوشته ی پدر
وسطای تابستون بود منو مامانمو و خواهر زادم نشسته بودیم دقیقا وسط روز بود اگه تخم مرغ میشکوندی رو سر آدم می پخت
مهیا خواهر زادم مشغول شیطونی بود
مامانم هم طبق عادت همیشگیش بخاطر دیسک کمرش مشغول استراحت بود داشت سریال تماشا میکرد
منم تو آشپز خونه گوشیم زده بودم به شارژ مشغول چت بودم
خسته،بی حال،با بغض کسی نمی دونست دردم چیه
هرکی می رسید بهم میگفت هوا چقدگرمه خدا به دادمون برسه
با شنیدن این حرف نمی دونستم بخندم یا گریه کنم
یهو صدای مامانم در اومد
آخخخخ هوا چقد گرمه ولو شده بود جلو کولر
چشمش افتاد به من مثل همیشه یه تیکه ای انداخت بهم بهم گفت چته دوباره ماتم گرفتی سرمو انداختم پایین گفتم هیچی
یه نگاه چپ کردی نگاهی که پر از اعتراض، پر از اعصبانیت بود
ولی فکر من به قدری مشغول بود که بخوام ازش دلیل اون نگاهش رو بپرسم
فقط گفتم مامان
گفت هاااا
گفتم بابا کی بر میگرده
گفت شب
گفتم کی رفته
یهو داد زد چقد سوال می پرسب تواین گرما سرم ترکید تو ام هی ور ور حرف میزنی
صبح قبل طلوع خورشید رفته
گفت اصلا می خام برنگرده
اونجا به خودم اومدم عصبی شدم
گفتم تو چه می فهمی کار تو این گرما یعنی چی
تو چه می فهمی خونه زندگی چیه
تو چه می فهمی جون کندن تا شرمنده اهل و ایال نشدن یعنی چی دلیل درک نکردن مادرم این بود که پدرم نزاشته بود دست به سیاه سفید بزنه ما سه خواهر و یک داداش نزاشته بودیم چیزی از ناز مامانم کم بشه
داد زد سرم
گفت ببر صداتو کوچیک تر از این حرفایی
ولی نه من کوچیک نبودم
من کنار پدرم سال ها با سن کم کار کردم با اینکه دخترم
توقعی از مادرم نداشتم جز یه خسته نباشید کوچیک
ولی انتظار داشتم الان که جلو کولر لم زده بازم اعتراض داره
یه ذره حال پدرمو درک کنه
راستش کار پدر من زمین کندن هستش
پدر من زمین رو میکنه با بیل با به دستگاه که به زور به دست میگیری از شدت سنگینی
تا ارتفاع سه متر زیر زمین رو می کنه تا
لوله هارو چال کنن که
آب برسه به دست جماعت که گرمی تابستون زیاد سخت نباشه که زندگی آسون بشه
پدرم زمینو میکنه تا گاز برسه
که کدبانو ها آشپزی کنن با دل و جان
پدرم عرق می ریزه خانمش سروری کنه
پدرم دستاش زخمی میشه من جلو دوستو آشنا ضایع نشم پدرم کار میکنه برادرم در رفاه بشه خیلی شبا پدرم نمیاد خونه که بلکه پول اضافی بگیره تا مشکلاتمون رو حل کنه
پدرم تلاش میکنه شب و روز تا زوتا خواهر هام که تو خونه بدخت هستن یه موقع سر کوفت نشن
پدرم کم در میاره ولی هر چی باشه حلاله پدر من یه مرد بارغیرته که راضی خودش نباشه ولی ما محتاج نامردان واس نون شب نباشیم……
قدر پدر هامونو بدونیم خب این متن به دست سیندرلا نوشته شده و هر گونه کپی برداری پیگرد قانونی در بر خواهد داشت ©
©
© تا پست بعدی خدا نگهدار

1+
این مطلب رو با دوستات به اشتراک بزار

درباره حسین مهدوی

به نام خدا سلام من حسین مهدوی متولد سال ۱۳۷۹ هستم و در شهر نوراباد در استان لرستان زندگی میکنم و خیلی خوش حال هستم که در این سایت در حال فعالیت هستم
این نوشته در دل نوشته, شعر خودم, شعر عاشقانه, شعر غمگین, شعر فارسی, شعر متنی ارسال و , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

17 + 7 =