غروب جمعه

بازدید: 2338

غروب جمعه،
وقتی دلم می گیرد،
وقتی در تنهایی هایم هوای
داشتنت به سرم می زند ..
خودم را …
تنهایی هایم را …
احساسات بی پاسخم را …
در آغوش می گیرم و
به کافه ی سرگردان ذهنم
پناه میبرم.
کافه ای که روزی،
حرف های عاشقانه ات را ،
کنار اسمت حک کردم.
می روم …
می روم و یک فنجانِ تلخ،
دوری ات را سر میکشم.
می روم و تمام خاطرات
به قتل رسیده ام را کالبد شکافی میکنم.
می روم،
اما
در کافه ی سرگردان ذهنم ،
چیزی جز عشق تو پیدا نمیشود !
عشقی که
روزی هردویمان
برای پایبندی اش قسم خوردیم !
عشقی که حالا
تو انکارش میکنی
روزها و شب هایم را به تاریک ترین رنگ درآورده است !
می روم …
اما درکافه ی سرگردان ذهنم هم مرهمی برای
روزهای بی تو بودن
پیدا نمیکنم …

11+
این مطلب رو با دوستات به اشتراک بزار

درباره zeynabghashghaei

Writer Romancer accounting student
این نوشته در متن ادبی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شانزده + 16 =